مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما
و اين منم
زني تنها
در آستانه فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده زمين
و ياس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دست هاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ، خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
............
فروغ فرخزاد
به حقیقت با حقیقت رفت....
هامون سینمای ایران هم رفت روح سیز زندگی را همچون قاب شیشه ای بام تهران به گنبد سبز عشق بخشید و رفت...
روحش شاد![]()
نفس های نارنج در شهری به نام حافظ متولد شدم!
دردانه گهواره بودم که به تلخی اجبار پایتخت نشین شدم!!!!
کوزه ای پر از طعم سوال! من را به نوشتن همیشگی عادت داد....
همین .......چند خطی از یک مقدمه!
عزیزترینم جز تو بهانه ای برای زندگی ندارم .....
چهاردهم فروردین کتاب حرفها و آرزوهای من .....تنها برای تو نوشته ام
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان می نخورده ایم
پیشانی ار زداغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
فروغ فرخزاد![]()
تقدیم به کسی که عاشقانه دوستش دارم.......
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هرکه در افتاد ور افتد
بی حواس از تو و مهر تو بودم.....

مادر نقاشی زیبایی از خلقت خداست.....وشکوه زیبایی از خلقت به نام زن...
به رنگ سرخی عشق و آبی دریاست.....به رنگ سبزی زندگی و نگاهی به
رنگ خورشید دستانی به رنگ شکوفه های بهار اشکی به رنگ زلال دریا.....
روز مادرو روز زن مبارک![]()
این خبر حزن انگیز برای آنان که قلم نویسنده یک عاشقانه آرام را می شناختند براستی شوک بود اگرچه او پس از چند سال میهمان نوازی میهمان ناخوانده اش که در سر جای گرفته بود به مرگ لبیک گت اما پرکارترین نویسنده عصر حاضر برای چند نسل حرف برای گفتن داشت....
عاشق روزها و شبهای هفته ماه و سال را به حال خویش رها نمی کند....
عاشق شبیه نمی سازد....
من یک عاشقانه آرام ساخته ام یک انشای ساده مدرسه ای خسته
نیستی که بشنوی؟
نمی شود که تو باشی و من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی درست همینطور که هستی
و من هزارا ن بار عاشق تو نباشم
می دانم که نمی شودبهار از تو سبز تر باشد.......
.عشق یعنی پویش ناب دائمی
به سراغ خستگان روح نمی آید......
خداوند خدا پیش از آنکه انسان را بیافریند عشق را آفریدی خدا می دانست انسان
بدون عشق درد روح را ادراک نخواهد کردو بدون درد روح بخشی از خداوند
خدا را درخویشتن خویش نخواهد داشت....
عشق به دیگری ضرورت نیست حادثه است
عشق به وطن ضرورت است و نه حادثه....
و عشق به خدا ترکیبی از حادثه و ضرورت است....
نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردینماه سال ١٣١۵ در تهران بهدنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكدهی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی به درجهی لیسانس رسید.

روحش شاد.......
پروردگارا!
ناتوان بودم؛ ياري ام كردي....گمراه بودم؛هدايتم كردي.....
چه غربتي ؛ چه سكوتي من بودم و پدر ....حرف زدن مثل هميشه راحت
بود ...
كنار باغچه لب يك نيمكت سبز من و او نشستيم ....از كلاس يكراست رفته
بودم براي همين كمي پسته و يك ليوان چاي كه از بوفه گرفته بودم همراهم
بود بهش گفتم بابااول شما؛ اول بزرگتر!يك جرعه بابا....يك جرعه من....
امروز دوباره پنجشنبه و من و هواي بابا....اين ترانه را كه منو او در روزهاي
فراغش براي ما خاطره شد؛تقديم به همه پدران دنيا...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
