تبليغاتX
بارون نهم....

بارون نهم....

دل نوشته هاي من حرفهاي ناگفته و...خاطرات
اندیشه ما.....
 

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما  

غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما

+نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت14:53توسط شهره شیرازی |
حرف لحظه هارا می فهمم

و اين منم

زني تنها

در آستانه فصلي سرد

در ابتداي درك هستي آلوده زمين

و ياس ساده و غمناك آسمان

و ناتواني اين دست هاي سيماني

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول ديماه است

من راز فصل ها را ميدانم

و حرف لحظه ها را مي فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاك ، خاك پذيرنده

اشارتيست به آرامش

............

فروغ فرخزاد

+نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت1:32توسط شهره شیرازی |
خانه سبز بی پدر شد!

به حقیقت با حقیقت رفت....

هامون سینمای ایران  هم رفت روح سیز زندگی را همچون قاب شیشه ای بام تهران به گنبد سبز عشق بخشید و رفت...

روحش شاد

+نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت19:55توسط شهره شیرازی |
بخشی از یک مقدمه....
هنوز گندم وجود اردیبهشت قد نکشیده بود که در هوایی با

 نفس های نارنج در شهری به نام حافظ متولد شدم!

دردانه گهواره بودم که به تلخی اجبار پایتخت نشین شدم!!!!

کوزه ای پر از طعم سوال! من را به نوشتن همیشگی عادت داد....

همین .......چند خطی از یک مقدمه!

عزیزترینم جز تو بهانه ای برای زندگی ندارم .....

چهاردهم فروردین کتاب حرفها و آرزوهای من .....تنها برای تو نوشته ام

+نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت2:13توسط شهره شیرازی |
بگذار تا به طعنه بگویند ......

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

 

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

 

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

 

پنهان ز دیدگان می نخورده ایم

 

پیشانی ار زداغ گناهی سیه شود

 

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

 

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

 

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

 

در گوش هم حکایت مدام ما

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

 

ثبت است در جریده عالم دوام ما

 

فروغ فرخزاد

 

تقدیم به کسی که عاشقانه دوستش دارم.......

+نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت23:1توسط شهره شیرازی |
ودیگر هیچ...
             

                 بس تجربه کردیم در این دیر  مکافات

                   با دردکشان هرکه در افتاد ور افتد

  

+نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت0:28توسط شهره شیرازی |
مادر
سایه های غم به دوشت بود و من.....

بی حواس از تو و مهر تو بودم.....

عشق من روزت مبارک

 

مادر نقاشی زیبایی از خلقت خداست.....وشکوه زیبایی از خلقت به نام زن...

به رنگ سرخی عشق و آبی دریاست.....به رنگ سبزی زندگی و نگاهی به

رنگ خورشید دستانی به رنگ شکوفه های بهار اشکی به رنگ زلال دریا.....

روز مادرو روز زن مبارک

 

+نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت15:27توسط شهره شیرازی |
خالق آتش بدون دود در خاک آرام گفت

این خبر حزن انگیز برای آنان که قلم نویسنده یک عاشقانه آرام را می شناختند براستی شوک بود اگرچه او پس از چند سال میهمان نوازی میهمان ناخوانده اش که در سر جای گرفته بود به مرگ لبیک گت اما پرکارترین نویسنده عصر حاضر برای چند نسل حرف برای گفتن داشت....

 عاشق روزها و شبهای هفته ماه و سال را به حال خویش رها نمی کند....

 عاشق شبیه نمی سازد....

 من یک عاشقانه آرام ساخته ام یک انشای ساده  مدرسه ای خسته

نیستی  که بشنوی؟

نمی شود که تو باشی و من عاشق تو نباشم

 نمی شود که تو باشی   درست همینطور که هستی

 و من  هزارا ن بار عاشق تو نباشم

 می دانم که نمی شودبهار از تو سبز تر باشد.......

.عشق یعنی پویش ناب دائمی

 به سراغ خستگان روح نمی آید...... 

 خداوند خدا پیش از آنکه انسان را بیافریند عشق را آفریدی خدا  می دانست انسان

بدون عشق درد روح را ادراک نخواهد کردو بدون درد روح بخشی از خداوند

خدا را درخویشتن خویش نخواهد داشت....

عشق به دیگری ضرورت نیست حادثه است

عشق به وطن ضرورت است و نه حادثه....

و عشق به خدا ترکیبی از حادثه و ضرورت است....

نادر ابراهیمی در [چهاردهم] فروردین‌ماه سال ١٣١۵ در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكده‌ی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به درجه‌ی لیسانس رسید.

 

روحش شاد.......

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت16:8توسط شهره شیرازی |
در وجودم رد پايم را نجست....

پروردگارا!

ناتوان بودم؛ ياري ام كردي....گمراه بودم؛هدايتم كردي.....

 زشت بودم؛نگاهم كردي......آلوده بودم؛پاكم كردي......

 اسير بودم؛رهايم كردي.....محكوم بودم؛آزادم كردي....

 انگشت نما بودم؛انگشت شمارم كردي.....

 و امروز به شكرانه ي اينهمه لطف تورا سپاسگزارم و بر اراده ات گردن مي نهم...

 هيچكس با من در اين دنيا نبود....هيچكس مانند من تنها نبود

 هيچكس دردي ز دردم برنداشت....بلكه دردي نيز بر دردم گذاشت

 هيچكس معناي آزادي  نگفت.....در وجودم رد پايم را نجست

 هيچكس آن يار دلخواهم نشد....

 هيچكس جز من چنين مجنون نبود در كلاس عاشقي دلخون نبود

 هيچكس دردي را نكرد از من جدا.....جز خداي من خداي من خدا

 نويسنده اين قطعات ؛نوجوان مظلوم وستمديده اي است ؛بسيار كوچك بوده كه دست

 سرنوشت ؛عمر خنده هاي كودكي را براو كوتاه وزندگي تنهايي را به او تحميل

 كرد ....ورنج بسيار خود را با شيشه و كراك التيام مي داد...

 اما خدا با او بود....اينك در حال بهبود است .اين قطعات را او برايم نوشت و گفت در

 كلبه كوچك" بارون نهم "بنگارم تا همه بخوانند....

 درود من به همه انسانهايي كه با اراده تغيير را مي پذيرند....

+نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت14:5توسط شهره شیرازی |
به ياد پدر.....
هفته پيش بود رفتم سرخاكش ....

چه غربتي ؛ چه سكوتي من بودم و پدر ....حرف زدن مثل هميشه راحت

بود ...

كنار باغچه لب يك نيمكت سبز من و او نشستيم ....از كلاس يكراست رفته

بودم براي همين كمي پسته و يك ليوان چاي كه از بوفه گرفته بودم همراهم

بود بهش گفتم بابااول شما؛ اول بزرگتر!يك جرعه بابا....يك جرعه من....

امروز دوباره پنجشنبه و من و هواي بابا....اين ترانه را كه منو او در روزهاي

فراغش براي ما خاطره شد؛تقديم به همه پدران دنيا...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت10:22توسط شهره شیرازی |