یک نفس مانده به ذوق گل سرخ
چشم در چشم بهاری دیگر....
تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان
یک سبد *عاطفه *دارم
همه ارزانی تان!
كهن روز نو بر شما پارسيان "پارسي" و پارسا تهنيت باد ....باشد كه امسال سال آغاز نو انديشيدن ؛ بهتر زيستن ؛ قضاوت به عدالت ؛ عشق صادق و بي رياييه دستان و چشمانمان توشه ي نودويكمين سال خورشيدي امان باشد....به اميد حق و.....يا حق
«فساد» بر لاشهی وجدانهای مرده جشن میگیرد.......
و......
من عاشق زندگیام؛ به شرط سعادت همسایهام
درود و....یاحق![]()
آموخته ام كه هيچ گاه نجابت و تواضع ديگران را به حساب حماقت اشان نگذارم....
یا حق![]()
اما در میان این آوا های خوش شادمانی، به گوش رسید صدای قابیل هایی که ناهنجار و گوش خراش داد سخن سردادند از بی ارزش بودن تلاش. چه خوش گفت شاعر که از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست اما حقیقت همیشه پیروز است.
در جشنواره شعر فجر مطرح شد:
دومنیکو اینجنیتو شاعر جوان ایتالیایی در مراسم اختتامیه جشنواره شعر فجر تلاش میکرد عشق زایدالوصف خود را به زبان فارسی بیان کند، سخنانش را البته با سخنی گنگ به اتمام رساند.
او گفت:
«من مچ دستم و رگ گردنم را به زبان فارسی تقدیم کردم تا کاملاً انسان شوم!».
یا حق![]()
من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت درکوچه امان
آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ،یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا
در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره
می نشینند
.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنانکه ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
دکتر شریعتی
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو...
یا حق![]()
نمی دانم این حرف تا چه حد می تواند از دهان من بیرون بیاید، چون من خودم به عنوان یک شاعر شناخته شده ام. ببینید، من فکر می کنم همیشه یک شاعر، اعم از نقاش یا موسیقی دان و غیره- چون من می خواهم همهﻯ اینها را در کلمهﻯ شاعر خلاصه کنم- همیشه یک آدم خوب و مهربان است. بنابراین اگر بگوییم فروغ دنبال مهربانی و خوبی می گشت، در این صورت او باید می رفت جلوی آینه و به خودش نگاه می کرد.
او فقط می دید و دوست داشت، اما هیچ چیز خاصی در این زندگی نمی جست. و واقعاً آیا قرن ما چنان قرنی است که ما چیزی بجوییم و چیزی بیابیم؟ تصور نمی کنم. او حداقل به این حقیقت رسیده بود که دنبال چیزی نگردد.
ببینید که از زندگی تا مرگ، در یک شعری که معشوق خود را وصف می کند، تن معشوق را وصف می کند. این حالات مختلف را میان دو قطب زندگی و مرگ قرار می دهد و یکی به یکی ستایش می کند. ما نمی توانیم در شعر فروغ به دنبای عشق به آن مفهومی که معمولاً در ادبیات و شعر ما بوده، باشیم.
يا حق![]()
شبي كه بلندترين راهِ شيري از تو ميرقصيد
دكمههاي صدفي به چه كار ميآمد؟
سياه پوشيدهام كه سپيدم كني
و گونههايم را سرخ.
گولِ خامه دوزيها را نخور
هنوز همان غار نشينم كه خدا با برگ مو خجالتم داد...
از وقتی رفتهای
تمام سلامها را پس گرفتهام از آدمها
بیا و خداحافظی را روی تاقچه بگذار
تاقباز بخواب
کسی تو را تا ماه خواهد کشید
چرا باور نمیکنی؟
ما ادامهی همان اتفاقیم
که زمین را در کاسهمان گذاشت
بگذار ابرها ملافهی بخار شدهی ما باشند
در سرزمین عجایب
مِه پایینتر آمده است
فریادت دو قدم لیلی میکند
زمین میخورد
سپیدی بستر، تنها بخت ماست!
در من قدم بزن....
یه چیزایی در زندگی اتفاق می افته که اسمشو گذاشتن "تجربه"
موافقم اما از این کلمه بهتر "حقیقت زندگی" است که تلخ اما قبولش
فرصت هاست...
یا حق![]()
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه یا آنگونه که خواهرش پوران می گوید در هشتم دی
ماه 1313در تهران بدنیا آمد.در شانزده سالگی با نویسنده ای به نام پرویز شاپور
یکی از اقوام مادرش ازدواج کرد که حاصل آن پسری به نام کامیار که در سال
1331به دنیا آمد.این ازدوج در سال 1334 به طلاق انجامید.
فروغ تا پیش از مرگش در بهمن 1345 در «کارگاه فیلم گلستان»به عنوان تدوینگر
فیلم مشغول بود.حاصل کار او از دوران «کارگاه فیلم گلستان»فیلم مستند«خانه
سیاه است»(1341)بود که از بهترین های سینمای مستند ایران محسوب می شود.این
فیلم از جشنواره فیلم کوتاه اوبرهاوزن به جایزه نخست دست یافت.
فروغ نخستین دفتر شعرش را با عنوان «اسیر»در سال1331منتشر کرد.پس از آن مجموعه
شعر های «دیوار»و «عصیان»به چاپ رسید.در سال 1342فروغ در نمایش «شش شخصیت در
جستجوی نویسنده»نوشته لوئیجی پیراندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در
اواخر همان سال مجموعه «تولدی دیگر»با تیتراژ بالای 3هزار نسخه توسط انتشارات
مروارید منتشر کرد.
«ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد»کتاب شعر دیگری از فروغ است که در سال
1343منتشر شد.
فروغ فرخزاد در روز 24 بهمن1345در سانحه رانندگی جان سپرد و در قبرستان
ظهیرالدوله دفن شد.روحش شاد
یا حق![]()
شب يلدا، آخرين شب پاييز، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال است.
واژه "يلدا" سرياني و به معني ولادت است، ولادت خورشيد (مهر، ميترا) و روميان آن را "ناتاليس انويكتوس" يعني روز تولد مهر شكست ناپذير مينامند.
به باور پيشينيان، در پايان اين شب دراز كه آن را اهريمني و نامبارك ميدانستند، عاقبت تاريكي "شكست" ميخورد و روشنايي "پيروز" وخورشيد "زاده" ميشود و روزها رو به بلندي مينهد.
بسياري از سرزمينهاي كهن به شگون و ميمنت رهايي خورشيد از چنگ شبهاي اهريمني و زايش خورشيد، آغاز دي را شروع سال خود قرار دادهاند.
در سده چهارم ميلادي براثر اشتباهي كه در محاسبه كبيسهها رخ داد روز ۲۵ دسامبر را (به جاي روز ۲۱دسامبر) روز تولد ميترا (خورشيد) دانسته و تولد عيسي مسيح (ع) را نيز در اين روز آغاز سال قرار دادند.
سنايي شاعر بلند آوازه ايراني در اشاره به اين تقارن چنين سروده است:
"به صاحب دولتي پيوند، اگر نامي همي جويي"،
"كه از پيوند با عيسي چنان معروف شد يلدا".
بايد توجه داشت كه جشن ميلاد مسيح كه در ۲۵دسامبر ثبت شده، طبق تحقيق، در اصل جشن ظهور ميترا بوده كه مسيحيان درقرن چهارم ميلادي آن را روزتولد مسيح قرار دادند.
یلدا هم آمد بلندتر ازاین شب تو بودی!
یاحق![]()
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
شعر از غاده السمان
این شاعره ، نویسنده و ژورنالیست یکی از افتخارات دنیای عرب است ..... در رک گویی مثل فروغ و در شعر شبیه بهبهانی است ..... نوشته هایش همتراز مشیری و شاملو است ...
>>>>>>>
>>>>>>>
برآستان درگرد مرگ مي باريد
آز آسمان شب زده در شب
تگرگ مي باريد
وازتمام درختان بيد
با وزش باد
برگ مي باريد
كه آن تناورتاريخ تا بهاران رفت
به جاودان پيوست
وبازوان بلندش
كه نام نامي او را هميشه با خود داشت
به جان جان پيوست
به بيكران پيوست
...........
امروز هشتم آذر مصادف است با سالروز
درگذشت شاعرمبارزوآزاد انديش حميد مصدق
بدين وسيله ياد او را گرامي مبداريم
روانش شاد و يادش گرامي باد
از دل و ديده ، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است !
دست در دست كسی ،
يعنی : پيوند دو جان !
دست در دست كسی
يعنی : پيمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبيب ،
گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دستٰ
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينايی ،
خواه در ساختن فردايی !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی
دست هامان ، نرسيده است به هم !
فریدون مشیری
|
...
تو را ایزد به توبه امر فرمود
برو از عشق لیلا توبه کن زود
چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر بسوی آسمان کرد
بگفتا توبه کردم توبه اما
ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا!
شنيدستم که مجنون جگر خون
چو زد زين دار فاني خيمه بيرون
دم آخر کشيد از سينه فرياد
زمين بوسيد و ليلي گفت و جان داد
هواداران زمژگان خون فشاندند
کفن کردند و در خاکش نهادند
شب قبر از براي پرسش دين
ملائک آمدند او را به بالين
بکف هر يک عمود آتشيني
که ربت کيست دينت چه ديني است
دلي جوياي ليلي از چپ و راست
چو بانگ قم به اذن الله برخاست:
چو پرسيدند مَن رَبُک ز آغاز
بجز ليلي نيامد از وي آواز
بگفتا کيست ربت گفت ليلي
که جانم در ره جانش طفيلي
بگفتندش به دينت بود ميلي
بگفتا آري آري عشق ليلي
بگفتندش بگو از قبله خويش
بگفت ابروي آن يار وفا کيش
بگفتند از کتاب خود بگو باز
بگفتا نامه آن يار طناز
بگفتندش رسولت کيست ناچار
بگفت آن کس که پيغام آرد از يار
بگفتند از امام خويش مي گوي
بگفت آن کس که روي آرد بدان کوي
بگفتند از طريق اعتقادات
بگو از عدل و توحيد و معادات
بگفتا هست در توحيد اين راز
که ليلي را به خوبي نيست انباز
بود عدل آنکه دارم جرم
بسيار
از آن هستم به هجرانش گرفتار
بخنده آمدند آن دو فرشته
عمود آتشين در کف گرفته
ندا آمد که دست از وي بداريد
به ليلي در بهشتش وا گذاريد
که او را نشئه اي از جانب ماست
که من خود ليلي و او عاشق ماست
شنيدم گفت مجنون دل افکار
ملائک را سپس فرمود آن يار
تو پنداري که من ليلي پرستم
من آن ليلاي ليلي مي پرستم
کسي را کو به جان عشق آتش افروخت
وفاداري ز مجنون بايد آموخت
|
هنوز یاد نگرفتیم حتی در جدایی و دشمنی هم
می توانیم صبور عاقل و.....نجیب باشیم!
یا حق![]()
وزير تلگراف استدلال كرده بود كه ايراني ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد:
"از امروز حرف مفت قبول نمي شود."
مي گويند "حرف مفت" از آن زمان به زبان فارسي راه پيدا كرد.
سپاس از کسانیکه از من متنفرند، آنها مرا قویتر میکنند.
ممنون
تشکر از
تشکر از کسانیکه با من می مانند، آنان به من معنای دوست داشتن واقعی را نشان
می دهند...
امروز چه پر انرژی می باشم![]()
یا حق![]()
اصالت ذاتی بهتر است یا تربیت خانوادگی
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت " ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد.......
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز
واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت :
شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه
" تربیت " هم بسیار مهم است ولی" اصالت " مهم تر !
يادت باشد با " تربيت" مي توان گربه اهلي را رام و آرام كرد ولي هرگاه گربه موش را
ديد به اصل و ” اصالت " خود بر مي گردد و شير ِ نا اهل ونا آرام و درنده مي شود !
سلام و سلام!
چی بگم!!!
حرفی نمی مونه ![]()
یا حق![]()


