تبليغاتX
بارون نهم....

بارون نهم....

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن......
يك سبد عاطفه دارم!
دو قدم مانده به خندیدن برگ
یک نفس مانده به ذوق گل سرخ
چشم در چشم بهاری دیگر....
تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان
یک سبد *عاطفه *دارم

همه ارزانی تان!

كهن روز نو بر شما پارسيان "پارسي" و پارسا تهنيت باد ....باشد كه امسال سال آغاز نو انديشيدن ؛ بهتر زيستن ؛ قضاوت به عدالت ؛ عشق صادق و بي رياييه دستان و چشمانمان توشه ي نودويكمين سال خورشيدي امان باشد....به اميد حق و.....يا حق

+نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت11:13توسط شهره شیرازی |
بدون شرح!!!!

«فساد» بر لاشه‌ی وجدان‌های مرده جشن می‌گیرد.......

و......

من عاشق زندگی‌ام؛ به شرط سعادت همسایه‌ام

درود و....یاحق

+نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت11:57توسط شهره شیرازی |
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
 
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
+نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت12:8توسط شهره شیرازی |
و بايد فهميد آخر روزي.....
 

آموخته ام كه هيچ گاه نجابت و تواضع ديگران را به حساب حماقت اشان نگذارم....

یا حق

+نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت17:59توسط شهره شیرازی |
انسانم آرزوست...

 

اما در میان این آوا های خوش شادمانی، به گوش رسید صدای قابیل هایی که ناهنجار و گوش خراش داد سخن سردادند از بی ارزش بودن تلاش. چه خوش گفت شاعر که از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست اما حقیقت همیشه پیروز است.

+نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت17:50توسط شهره شیرازی |
سرزمین من ایران پارسی....
ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌اند. و گمان دارم خوشحال‌اند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ى مهم یا یک فیلم یا یک فیلمساز. آن‌ها خوشحال‌اند چون در روزهایى که سخن از جنگ، تهدید، و خشونت میان سیاستمداران در تبادل است نام کشورشان ایران از دریچه‌ى باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید.
 فرهنگى غنى و کهن که زیرگرد و غبار سیاست پنهان مانده....
 من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ى فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى کردن و کینه ورزیدن بیزارند
اصغر فرهادی
همین یا حق
 
+نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت10:3توسط شهره شیرازی |
قدر این "قدر"!می دانیم...

در جشنواره شعر فجر مطرح شد:

دومنیکو اینجنیتو شاعر جوان ایتالیایی در مراسم اختتامیه جشنواره شعر فجر تلاش می‌کرد عشق زایدالوصف خود را به زبان فارسی بیان کند، سخنانش را البته با سخنی گنگ به اتمام رساند.

او گفت:

«من مچ دستم و رگ گردنم را به زبان فارسی تقدیم کردم تا کاملاً انسان شوم!».

 

یا حق

+نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت13:33توسط شهره شیرازی |
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو....

من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت درکوچه امان

 آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

 چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین

مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش

کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا

در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا

موزه سازی کنیم ؟

 قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌

آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره

می نشینند

.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”

احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

 قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنانکه ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

دکتر شریعتی

 خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو...

یا حق

+نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1390ساعت16:46توسط شهره شیرازی |
مهر كنون سرزدست.....
برگ سبزي پيشكش  فرنشينان گرانسنگ و فرازانديش و نيكوخرد ، كه آواي
 
كهن اين     مرز بوم ژرفا   ريشه  را    بار ديگر در نيوشانيمان  به پژواك 
 
نشاندند  ، زهازه  بر اين ياران و اميد كه  ، بپذيرند اين دهش كم مايه  را ،‌
 
از من ناچيز  
 
 
مهر كنون سرزدست
                    بر سر هر كوي و دشت
                                    ابر به رنگين كمان
                                                دشت سراپرده رنگ
                                                           دست به دست مردمان
                                                                      مهر كنون آمدست
 
                                                                                پُشتِ شبِ غم
 
شكست .....
 
 
 
یا حق
+نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت14:20توسط شهره شیرازی |
زنی را می شناسم من....
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دوصد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که دریک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاس
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداس
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آن است؟
زنی هم زیر لب گوید:
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را پس از من میزند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی میگرید و گوید:
به سینه شیر کم دارد
زنی باتار تنهایی
 لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خوکرده با زنجیر
زنی مأنوس با زندان
تمام سهم او این است:
نگاه سرد زندانبان!!
زنی را می شناسم من
که میمیرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی بافقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند....
بانو بهبهانی
یا حق
+نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت13:51توسط شهره شیرازی |
احمد شاملو:

نمی دانم این حرف تا چه حد می تواند از دهان من بیرون بیاید، چون من خودم به عنوان یک شاعر شناخته شده ام. ببینید، من فکر می کنم همیشه یک شاعر، اعم از نقاش یا موسیقی دان و غیره- چون من می خواهم همهﻯ اینها را در کلمهﻯ شاعر خلاصه کنم- همیشه یک آدم خوب و مهربان است. بنابراین اگر بگوییم فروغ دنبال مهربانی و خوبی می گشت، در این صورت او باید می رفت جلوی آینه و به خودش نگاه می کرد.

او فقط می دید و دوست داشت، اما هیچ چیز خاصی در این زندگی نمی جست. و واقعاً آیا قرن ما چنان قرنی است که ما چیزی بجوییم و چیزی بیابیم؟ تصور نمی کنم. او حداقل به این حقیقت رسیده بود که دنبال چیزی نگردد.

ببینید که از زندگی تا مرگ، در یک شعری که معشوق خود را وصف می کند، تن معشوق را وصف می کند. این حالات مختلف را میان دو قطب زندگی و مرگ قرار می دهد و یکی به یکی ستایش می کند. ما نمی توانیم در شعر فروغ به دنبای عشق به آن مفهومی که معمولاً در ادبیات و شعر ما بوده، باشیم.

يا حق

+نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت17:56توسط شهره شیرازی |
در من قدم بزن....
 
شبي كه بلندترين راهِ شيري از تو مي‌رقصيد
دكمه‌هاي صدفي به چه كار مي‌آمد؟
 سياه پوشيده‌ام كه سپيدم كني
 و گونه‌هايم را سرخ.
 گولِ خامه دوزي‌ها را نخور
هنوز همان غار نشينم كه خدا با برگ مو خجالتم داد...

از وقتی رفته­ای
تمام سلام­ها را پس گرفته­ام از آدمها
بیا و خداحافظی را روی تاقچه بگذار
تاق­باز بخواب
                کسی تو را تا ماه خواهد کشید
چرا باور نمی­کنی؟
ما ادامه­ی همان اتفاقیم
که زمین را در کاسه­مان گذاشت
بگذار ابرها ملافه­ی بخار شده­ی ما باشند
در سرزمین عجایب
مِه پایین­تر آمده است
فریادت دو قدم لی­لی می­کند
                               زمین می­خورد
سپیدی بستر، تنها بخت ماست!

در من قدم بزن....

یه چیزایی در زندگی اتفاق می افته که اسمشو گذاشتن "تجربه"

 موافقم اما از این کلمه بهتر "حقیقت زندگی" است که تلخ اما قبولش

 فرصت هاست...

یا حق

+نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت11:32توسط شهره شیرازی |
دی فرصت اشک و لبخند!
 

اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه یا آنگونه که خواهرش پوران می گوید در هشتم دی
ماه 1313در تهران بدنیا آمد.در شانزده سالگی با نویسنده ای به نام پرویز شاپور
یکی از اقوام مادرش ازدواج کرد که حاصل آن پسری به نام کامیار که در سال
1331به دنیا آمد.این ازدوج در سال 1334 به طلاق انجامید.

فروغ تا پیش از مرگش در بهمن 1345 در «کارگاه فیلم گلستان»به عنوان تدوینگر
فیلم مشغول بود.حاصل کار او از دوران «کارگاه فیلم گلستان»فیلم مستند«خانه
سیاه است»(1341)بود که از بهترین های سینمای مستند ایران محسوب می شود.این
فیلم از جشنواره فیلم کوتاه اوبرهاوزن به جایزه نخست دست یافت.

فروغ نخستین دفتر شعرش را با عنوان «اسیر»در سال1331منتشر کرد.پس از آن مجموعه
شعر های «دیوار»و «عصیان»به چاپ رسید.در سال 1342فروغ در نمایش «شش شخصیت در
جستجوی نویسنده»نوشته لوئیجی پیراندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در
اواخر همان سال مجموعه «تولدی دیگر»با تیتراژ بالای 3هزار نسخه توسط انتشارات
مروارید منتشر کرد.

«ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد»کتاب شعر دیگری از فروغ است که در سال
1343منتشر شد.

فروغ فرخزاد در روز 24 بهمن1345در سانحه رانندگی جان سپرد و در قبرستان
ظهیرالدوله دفن شد.روحش شاد

یا حق

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت14:53توسط شهره شیرازی |
بلندترین شب سال هم پایانی خورشیدی دارد....صبر

شب يلدا، آخرين شب پاييز، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال است.

واژه "يلدا" سرياني و به معني ولادت است، ولادت خورشيد (مهر، ميترا) و روميان آن را "ناتاليس انويكتوس" يعني روز تولد مهر شكست ناپذير مي‌نامند.

 

به باور پيشينيان، در پايان اين شب دراز كه آن را اهريمني و نامبارك مي‌دانستند، عاقبت تاريكي "شكست" مي‌خورد و روشنايي "پيروز" وخورشيد "زاده" مي‌شود و روزها رو به بلندي مي‌نهد.

بسياري از سرزمين‌هاي كهن به شگون و ميمنت رهايي خورشيد از چنگ شب‌هاي اهريمني و زايش خورشيد، آغاز دي را شروع سال خود قرار داده‌اند.

 

در سده چهارم ميلادي براثر اشتباهي كه در محاسبه كبيسه‌ها رخ داد روز ‪۲۵‬ دسامبر را (به جاي روز ‪ ۲۱‬دسامبر) روز تولد ميترا (خورشيد) دانسته و تولد عيسي مسيح (ع) را نيز در اين روز آغاز سال قرار دادند.
سنايي شاعر بلند آوازه ايراني در اشاره به اين تقارن چنين سروده است:
"به صاحب دولتي پيوند، اگر نامي همي جويي"،

"كه از پيوند با عيسي چنان معروف شد يلدا".

 

بايد توجه داشت كه جشن ميلاد مسيح كه در ‪ ۲۵‬دسامبر ثبت شده، طبق تحقيق، در اصل جشن ظهور ميترا بوده كه مسيحيان درقرن چهارم ميلادي آن را روزتولد مسيح قرار دادند.

یلدا هم آمد بلندتر ازاین شب تو بودی!

یاحق

+نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت11:56توسط شهره شیرازی |
درود

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

شعر از غاده السمان

این شاعره ، نویسنده و ژورنالیست یکی از افتخارات دنیای عرب است ..... در رک گویی مثل فروغ و در شعر شبیه بهبهانی است ..... نوشته هایش همتراز مشیری و شاملو است ...
>>>>>>>
>>>>>>>

+نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت11:41توسط شهره شیرازی |
به جاودان پيوست...

برآستان درگرد مرگ مي باريد
آز آسمان شب زده در  شب
تگرگ مي باريد
وازتمام درختان بيد
با وزش باد
برگ مي باريد
كه آن تناورتاريخ تا بهاران رفت
به جاودان پيوست
وبازوان بلندش
كه نام نامي او را هميشه با خود داشت
به جان جان پيوست
به بيكران پيوست
...........
امروز هشتم آذر مصادف است با سالروز
درگذشت شاعرمبارزوآزاد انديش حميد مصدق
بدين وسيله ياد او را گرامي مبداريم
روانش شاد و يادش گرامي باد

+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت16:37توسط شهره شیرازی |
گنجينه مهر و هنر


 

از دل و ديده ، گرامی تر هم

آيا هست ؟

- دست ،

آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

دست !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

دست كه هست !

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است !

دست در دست كسی ،

يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دستٰ 

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

فریدون مشیری


+نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390ساعت18:6توسط شهره شیرازی |
این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت.....
 
من زنم
بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!
او خواست که من زن باشم…
که بدوش بکشم بار تو را که مردی
و برویت نیاورم که از تو قویترم…
من زنم…
من ناقص العقلم…
با همین عقل ناقصم
از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام
و تو عقلت کاملتر از من بود!!!
من زنم...
یاد گرفته ام عاشقت بمانم
و همیشه متهم به هرزگی شوم...
حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی
تظاهر کردی با من خواهی ماند!
من زنم...
کوه را حرکت میدهم
بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم
و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی
چرا که تو نیرومند تری!!!
من زنم...
وقت تولد نوزاد ...
تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...
سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،
لذتهای شبانه...
خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!
عادلانه است نه؟؟؟
من زنم...
آری من زنم...
او خواست که من زن باشم ...
همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...
عشق خواهم ورزید...
به مردانگی ات خواهم بالید ...
با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...
پشتیبانت خواهم بود...
و تو مرد بمان!این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت
  
پ.ن. این سروده را یکی از دوستان خوبم برام ارسال کرد و اصرار داشت چون سخن روز است در وبنوشتم بیاورم....
یا حق
+نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390ساعت17:13توسط شهره شیرازی |
عشق....و دیگر هیچ!

...

تو را ایزد به توبه امر فرمود
برو از عشق لیلا توبه کن زود

چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر بسوی آسمان کرد

بگفتا توبه کردم توبه اما 
ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا!

+نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت16:7توسط شهره شیرازی |
وفاداری ز مجنون باید آموخت.....


شنيدستم که مجنون جگر خون 
چو زد زين دار فاني خيمه بيرون 
دم آخر کشيد از سينه فرياد 
زمين بوسيد و ليلي گفت و جان داد 
هواداران زمژگان خون فشاندند 
کفن کردند و در خاکش نهادند 
شب قبر از براي پرسش دين 
ملائک آمدند او را به بالين 
بکف هر يک عمود آتشيني 
که ربت کيست دينت چه ديني است 
دلي جوياي ليلي از چپ و راست 
چو بانگ قم به اذن الله برخاست: 
چو پرسيدند مَن رَبُک ز آغاز 
بجز ليلي نيامد از وي آواز 
بگفتا کيست ربت گفت ليلي 
که جانم در ره جانش طفيلي 
بگفتندش به دينت بود ميلي 
بگفتا آري آري عشق ليلي 
بگفتندش بگو از قبله خويش 
بگفت ابروي آن يار وفا کيش 
بگفتند از کتاب خود بگو باز 
بگفتا نامه آن يار طناز 
بگفتندش رسولت کيست ناچار 
بگفت آن کس که پيغام آرد از يار 
بگفتند از امام خويش مي گوي 
بگفت آن کس که روي آرد بدان کوي 
بگفتند از طريق اعتقادات 
بگو از عدل و توحيد و معادات 
بگفتا هست در توحيد اين راز 
که ليلي را به خوبي نيست انباز 
بود عدل آنکه دارم جرم بسيار 
از آن هستم به هجرانش گرفتار 
بخنده آمدند آن دو فرشته 
عمود آتشين در کف گرفته 
ندا آمد که دست از وي بداريد 
به ليلي در بهشتش وا گذاريد 
که او را نشئه اي از جانب ماست 
که من خود ليلي و او عاشق ماست 
شنيدم گفت مجنون دل افکار 
ملائک را سپس فرمود آن يار 
تو پنداري که من ليلي پرستم 
من آن ليلاي ليلي مي پرستم 
کسي را کو به جان عشق آتش افروخت 
وفاداري ز مجنون بايد آموخت

+نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت15:38توسط شهره شیرازی |
خردمند کاین داستان بشنود.....

دیراست و دور نیست ....

جشن هزاره ی خواب
جشن بزرگ مرداب
غوکان لوش خوار لجن زی
آن سوی این همیشه هنوزان
مردابک حقیر شما را
خواهد خشکاند
خورشید آن حقیقت سوزان
این سان که در سراسر این ساحت و سپهر
تنها طنین تار وترانه
غوغای بویناک شماهاست
جشن هزار ساله ی مرداب
جشن بزرگ خواب
ارزانی شما باد
هر چند
کاین های هوی بیهده تان نیز
در دیده ی حقیقت
سوگ است و سور نیست
پادافره شما را
روزان آفتابی
دیر است و دور نیست

"شفیعی کدکنی"

 

و یک .....

به قول میرزا آقا خان کرمانی:

اگر یک جلد کتاب از 24 جلد کتاب بحار الانوار علامه مجلسی را در هر کشوری انتشار بدهند ، دیگر امید نجات برای آن ملت کم است . حالا تصور کن که هرگاه 24 جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود !

محض ازدیاد بصیرت, یکی از حدیث های مهم این بحارالانوار را نقل می کنم که مُشت نمونه خروار باشد .
حضرت علی علیه السلام در غزوه صفین ، قصد عبور از نهر فرات را داشت ولی معبرش معلوم نبود . به نصیر بن هلال فرمود برود کنار فرات ، واز طرف من ماهیی به نام کرکره را صدا کن ، و از او محل عبور را بپرس . نصیر اطاعت نمود و بر کنار فرات آمد و فریاد برآورد که یا کرکره ، بالفورهفتاد هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند ، لبیک لبیک ، چه می گویی ؟
نصیر جواب داد ، مولایم معبر فرات را می خواهد ، هفتاد هزار ماهی آواز برآوردند که ما همه کرکره نام داریم ، بگو این شرف در حق کدامیک مرحمت شده است تا اطاعت کنیم . نصیر برگشت و ماجرا را به عرض مولایش علی رسانید .
فرمود ، برو کرکرة بن صرصره را بخوان . برگشت و ندا داد . این بار شصت هزار ماهی سر برآوردند که ما کرکرة بن صرصره هستیم ، این عنایت در حق کدام شده است ؟
نصیر برگشت و پرسید . فرمودند ، برو کرکرة بن صرصرة بن غرغره را بخوان . نصیر بازگشت و چنین کرد . این بار پنجاه هزار ماهی و ماجرای پیشین تکرار شد .
برگشت و مولا گفت : برو کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة را بخوان . تا اینکه در دفعه هشتم که فریاد برآورد ، ای کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة بن جرجرة بن عرعرة بن مرمرة بن فرفرة !
آن وقت ماهی بسیار بزرگی سر از آب برآورد و قاه قاه خندید که ای نصیر ، به درستی که علی ابن ابیطالب با تو مزاح فرموده است ، زیرا او خودش همه راه های دریا و معبر ها و دجله ها را از ماهیان بهتر میداند ، ولی اینک به او بگو که معبر فرات آنجا است .
نصیر برگشت و صورت حال را عرض کرد .
حضرت فرمودند ، آری من به همه راه های آسمانها و زمین آگاهم . پس نصیر صیحه زده غش کرد . و چون به هوش آمد فریاد برآورد ، شهادت میدهم که تو همان خدای واحد قهاری . و آنگاه حضرت فرمود . چون نصیر کافر به خدا شده ، قتلش واجب است ....

خردمند کاین داستان بشنود

........

کنسرت آقای مازیار فلاحی آخرین خبر!

یا حق

یاحق

+نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت1:2توسط شهره شیرازی |

هنوز یاد نگرفتیم حتی در جدایی و دشمنی هم

می توانیم صبور عاقل و.....نجیب باشیم!

 

 

 

یا حق

 

+نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت20:57توسط شهره شیرازی |
حرف مفت....!
 
 
وقتي ناصر الدين شاه دستگاه تلگراف را به ايران آورد و در تهران نخستين تلگراف خانه افتتاح شد. مردم به اين دستگاه تازه بي اعتماد بودند، براي همين، سلطان صاحبقران اجازه داد كه مردم يكي-دو روزي پيام هاي خود را رايگان به شهر هاي ديگر بفرستند.
وزير تلگراف استدلال كرده بود كه ايراني ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد:
 "مفت باشد. كوفت باشد". يعني هر چه كه مفت باشد مردم از آن استقبال
مي كنند. همين طور هم شد.
مردم كم كم و با ترس براي فرستادن پيام هايشان راهي تلگراف خانه شدند. دولت وقت، چند روزي را به اين منوال گذراند و وقتي كه تلگراف خانه جا افتاد و ديگر كسي تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نكرد !
مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند:
"از امروز حرف مفت قبول نمي شود."

مي گويند "حرف مفت" از آن زمان به زبان فارسي راه پيدا كرد.
پ.ن. التماس دعا
                                   یا حق

+نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت14:47توسط شهره شیرازی |
این یک کلمه استثنایی می باشد:سپاس

سپاس از کسانیکه از من متنفرند، آنها مرا قویتر میکنند.


ممنون

از کسانیکه مرا دوست دارند، آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.


تشکر از

 کسانیکه مرا ترک می کنند، آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.

 

تشکر از کسانیکه با من می مانند، آنان به من معنای دوست داشتن واقعی را نشان

 می دهند...

امروز چه پر انرژی می باشم

یا حق

+نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت18:34توسط شهره شیرازی |
شیخ دست بردار نبود!!!!

اصالت ذاتی بهتر است یا تربیت خانوادگی

 

و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !

بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !

درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از " اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهميت " تربیت " است

شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربيت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود

ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .

او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد.......

فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .

شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز

می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب

............

واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت :

شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه

" تربیت " هم بسیار مهم است ولی" اصالت " مهم تر !

يادت باشد با " تربيت" مي توان گربه اهلي را رام و آرام كرد ولي هرگاه گربه موش را

ديد به اصل و ” اصالت " خود بر مي گردد و شير ِ نا اهل ونا آرام و درنده مي شود !

 

 

سلام و سلام!

چی بگم!!! حرفی نمی مونه

یا حق

+نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد1390ساعت17:9توسط شهره شیرازی |